بستن تبلیغات

بابا و مامان و نی نی ناز
بابا و مامان و نی نی ناز
ستاره ی نازنینم به زندگی من و بابایی خوش اومدی...

9 ماهه که خدای مهربون به آسمون زندگیمون یه هدیه داده،یه ستاره ی ناز و هر روز که میگذره درخشانتر میشه و زندگیمونو روشن و روشنتر میکنه، خدا جونم شکرت.

ستاره جونم نه ماهگیت مبارک باشهziba

عزیز دلم تو این مدتی که نتونستم بیام و وبلاگت رو آپ کنم خیلی بزرگتر شدی و دلبریات هم بیشتر شده ،دختر نازم دیگه حالا میتونی کاملا چهار دست و پا راه بریو حتی دیگه از حولت میخوای پاشی راه بری دستت رو به هر چیزی که کنارت باشه میگیری و بلند میشی اما چون هنوز پاهای کوچمولو وتوپولیت جون ندارن زودی میشینی ، قربونت برم دیگه حسابیه حسابی فضول شدی و همه جای خونه سرک میکشی و هر روز بلکه هر لحظه یه جای جدیدو کشف میکنی قبلا که نمیتونستی چهار دست و پا راه بری تا من میرفتم تو آشپز خونه گریه میکردی اما الان دیگه پشت سر من میای و شروع میکنی به فضولی و ریخت و پاش چند روز پیش داشتم ظرفها رو میشستم که یه دفعه پشت سرم رو نگاه کردم دیدم ببببله خانم خانما کشوی آشپزخونه رو کشیده بیرون و هر چی وسیله تو اون بوده رو ریخته بیرون و سرشو انداخته پایین و بی سر و صداداره باهاشون بازی میکنه اللهی مامان قربونت بشه هوس آشپزی کردی مامان جون!!!

           ziba             

ستاره جونم خیلی بامزه تا یه عکس نی نی یا حتی عکس خودت رو میبینی فوری میگی نه نه، چند روزه پیشم رفته بودیم شهروند خرید من به بابا جونت گفتم به به همه چیزهم که گرون شده یه دفعه دیدم شما هم داری میگی به به و هی ادامه دادی به گفتن به به، خلاصه یه مقلدی شدی که نگو ونپرس ، یه دونه از پریز های برق تو خونمون پایینه که شما خیلی علاقه داری انگشت مبارک را توش ببری که تا نزدیکش میشی من بهت میگم آخ اوف ستارههههه. و شما هم مثل من دستت رو تکون میدی و میگی آخ البته فقط خخخخش رو تلفظ میکنی ولی چه فایده گوش که نمیدی دوباره میری طرفش!!!

                                                   ziba

راستی ستاره جونم به موسیقی هم خیلی علاقه داریز ، البته به نوازندگی هم همینطور هرچیزی که دم دستت باشه دوست داری صداش رو در بیاریز قاشقو میزنی به بشقاب تا صدا بده ، یا کاسه رو میزنی به لیوان که صدا بده یااااا مثلا مجسمه ها روو میزنی به سرامیک کف خونه که چی؟؟؟؟ که صدا بده خلاصه از نظر شما همه چی باییید چییییی؟؟؟؟ صدا داشته باشه !!!فکر کنم از این نظر به دایی هادی رفته باشی ، آخه این که همش نیست به حرکات موزووون هم خیلی علاقه داریز ، تا آهنگی چیزی به گوشت میرسه شروع میکنی با ریتم اون خودت رو تکون میدی حالا این آهنگ می خواد خیللی آروم باشه یا میخواد خییلی تند باشه ، ستاره خانم از پس همش بر میاد و با ریتم هر آهنگی خودش رو تنظیم میکنهه.

اینم چند تا از عکسهای پاییزی ستاره جونی

                                                ziba

                                   ziba



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:45 | دوشنبه 8 / 8 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

مبارکه و مبارکه،niniweblog.com

 

چی مبارکه...مگه نمیدونیییییی؟!!!

امروز ستاره ی نازنین مامان و بابا 8 ماهش تموم میشه و به سلامتی وارد نهمین ماه زندگیش میشه.

دختر نازم نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه خدای مهربون شما رو به زندگی ما هدیه داده ،آخه شدی همه چیز خونمون،شدی همه ی فکر و ذکر من و باباجون، با شیرین کاریها و خنده های زیبات هم که دل همه رو بردی...

                                     niniweblog.com         

یکی دو روز پیش خونه ی بابابزرگی بودیم ، بابا بزرگ داشت باهات بازی میکرد و هی میگفت دست دسی که یه دفعه شما هم شروع کردی به دست زدن niniweblog.com، بابابزرگی همه رو صدا کرد و گفت بیاید ببینید داره دست میزنه و خلاصه ما هم ذوق زده هی میگفتیم دست دسی و ازون روز تا الان تا اسم دست رو میشنوی شروع میکنی به دست دسی کردن مثلا دیروز که داشتم مامیت میکردم یه لحظه گفتم دست نزن به مامیت که دیدم شروع کردی به دست دسی کردن، بابا مهدی هم که از سر کار برگشت و دید یاد گرفتی که دست بزنی کلی ذوقزده شد و قربون صدقه ی دختر نازش رفت و حالا دیگه تا از سر کار میاد میگه دست دسی،و شما هم با اون دستای کوچول موچولوت شروع میکنی به دست زدن.

                                niniweblog.com        

راستی یه کلمه رو هم با مفهومش یاد گرفتی و تکرار میکنی، داشتی با یه مجله بازی میکردی که به عکس نی نی برخوردی خیلی دوسش داشتی و هی با شوق بهش خندیدی منم با دست به عکسه اشاره کردم و گفتم نی نی،نی نی و بعد از چند بار تکرار من، یه دفعه گفتی نی نی وخندیدی الانم تا عکس نی نی رو بهت نشون میدم و میگم نی نی شما هم خیلی با مزه میگی نی نی...

مادر جون مهراوه هم از همدان یه سوغاتی خیلی قشنگ برات اوردن که خیلی دوستش داری ، یه گوزن خوشگل که با کمک ما میشینی روش و وقتی ما میگیم هی برو شما هم میگی هی،هیniniweblog.com وخودت رو روش تکون میدی اینم چند تا عس با گوزنه:

ستاره خانم گوزن سوار:

راستی با پارک و تاب بازی هم میونه ی خیلی خوبی داریniniweblog.com

 

وقتیم که از پارک بر میگردیم تا میگیم تاب تاب عباسی شروع میکنی مثل تاب جلو وعقب میری اینم چند تا عکس از تاب بازی ستاره جونی:



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:41 قبل از ظهر | يکشنبه 26 / 6 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

سلام به گوشه گشنان مامان و بابا ، ستاره جونی خونه ی ما

عزیز دلم می دونم الان که این پست رو بخونی برات سوال پیش می اد که گوشه گشنان دیگه چیه پس بذار برات واژه ی گوشه گشنان رو توضیح بدم ، جونم واسه ی دختر نازم بگه که گوشه گشنان واژه ایه که مامان یعنی بنده وقتی که حرسش میگیره و نمیتونه جلوی خودش رو بگیره خطاب به دختر نازش بکار میبره که میشه گفت از واژه ی قشنگ قشنگان گرفته شده ، حالا متوجه شدی دختر نازم

ستاره جونم فردا یعنی 27 مرداد 1391 هفت ماهت تموم میشه و وارد هشتمین ماه از ورودت به این دنیا میشی و من همچنان در عجبم از این گذر زمان که حتی دیگه سریعتر از برق و باد هم میگذره، راستی دیروز تولدم بود اولین تولدم با وجود یه فرشته ی ناز به نام ستاره ، بابا عزیز و منیر خانم و فاطمه برام یه کیک تولد گرفته بودن و یه تولد خودمونی و 6 نفره با هم گرفتیم خیلی هم خوش گذشت ، پس اولین جشن تولدی رو که تجربه کردی تولد مامان بود ، اینم یه عکس ناز که شب تولد مامانی ازت گرفتیم:

ستاره جونی 

ببین با وجود 2تا دندون بالاییت که در اومدن چقد ناز شدی عزیز دلم

 

ستاره جونم تا الان 6 تا از دندونات در اومدن ، 4تا بالا و 2 تا پایین و هر روز بر تعدادشون اضافه میشه ولی امون از دردشون که خیلی خیلی دختر نازمون رو اذیت میکنه.

راستی دیگه داری سعی خودت رو میکنی تا چهار دست و پا راه بری و الان در مرحله ی دنده عقب به سر میبری و حتی توی روروءک هم دنده عقب راه میری، سعی میکنی با ما ارتباط کلامی بر قرار کنی و وقتی ما با هم صحبت میکنیم شما هم شروع میکنی به حرف زدن.

اینم چند تا عکس جدید دیگه از ستاره جونی

 

 

    



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:46 بعد از ظهر | پنجشنبه 26 / 5 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

سلام دختر کوچولوی بابایی امروز 6 ماهو 10روز از زندگی قشنگت میگذره و منو مامانت به خاطر بودن وجود دختر نازمون  اینقدر بهمون خوش گذشته که این گذره زمان رو متوجه نشدیم و هر روز از خدای مهربون به خاطر دادن این هدیه دوست داشتنی تشکر میکنیم 

ستاره جان تازگی کم کم داری  بازیگوش تر میشی و می خوای چهار دستو پا بری و به به طرف هرچیزی که اطرافت باشه برمیگردی و میخوای با دستای کوچولوت اونو بگیری و ماهم باید خونرو پاک سازی کنیم تا دختر کوچولومون آسیب نبینه مامانت هی برات غذا درست میکنه و تو هم به جای خوردن یا پاتو میزنی به ظرف غذا و یا دستتو میزنی توش و خلاصه هر کاری میکنی که نذاری قاشق تو دهانت بره



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:18 بعد از ظهر | پنجشنبه 5 / 5 / 1391 توسط سید مهدی (بابای نی نی ناز)

چند وقتیه که یه چیزی دختر نازموخیلی اذیت میکنه ، لثه هاش می خواره و هی نق میزنهniniweblog.comمن حدث زده بودم که می خواد دندون در بیاره ولی از طرفی هم همه می گفتن که حالا زوده تا اینکه چند روز پیش (چهارشنبه 17/3/91 )وقتی که با ستاره در حال بازی بودم و اون میخندید دیدم یه چیز سفید مثل یه مروارید کوچولو روی لثش می درخشه با دقت که نگاه کردم دیدم بببببببله دندونش نیش زده ، با خودم گفتم پس بگو چرا دخترم هر چیزیو میدم دستش میکنه تو دهنشو با حرس اونو گاز میزنه ...

خلاصه این شد که تصمیم گرفتیم طبق رسمی که هست آش دندونی بپزیم ،خاله ای ستاره هم براش کارت طراحی کرد و روش عکس ستاره جونو زد و شعر دندونی رو هم روش نوشت ، تا به هر کسی که آش میدیم یه دونه کارتم برای یادگاری بدیم.

آش دندونی

کارت و شعر دندونی

اینم از ستاره خانم که داشتن از حول حلیم ، نه ببخشید از حول آش می افتادن تو دیگniniweblog.com

ستاره و آش دندونی

ستاره جونم رویش اولین مرواریدت رو تبریک میگم ، امیدوارم دختر نازم از دندونای قشنگش به خوبی مراقبت کنه تا همیشه مثل مروارید توی دهان خوش بوش بدرخشهماچ

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:23 | سه شنبه 23 / 3 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

سلام به عشق کوچولوی خودم ، ستاره جونی

ستاره جونم الان که دارم وبت رو آپ میکنم شما ، چهار ماه و دوازده روز سن داری ، عزیز دلم میبینی این دنیا چقد زود میگذره انگار همین دیروز بود که برای اومدنت لحظه شماری میکردم و الان چهار ماه و اندیه کهتموم زندگی من و باباجونت شدی، از اولین روز تولدت تا به الان که به عکسهات نگاه می کنم میبینم که چقدر بزرگ شدیومن هر روز که میگذره چقدر بیشتربهت وابستهمیشم ،عزیزکم امیدوارم که مامان خوبی برات باشم ، و این بزرگترین آرزوی منه.

ستاره جونم، شاهکارهای جدیدت خیلی دیدنیه ، من سعی میکنم از همشون برات فیلم تهیه کنم تا وقتی بزرگتر شدی از دیدنشون لذت ببری ، الان چند وقتیه که دستای کوچمولو ونازت رو تو دهنت میکنی و انگشتات رو با لثه هات گاز می زنی بعضی وقتها هم همچین با انگشتهات بازی می کنی که انگار میخوای یکی یکی از دستات جداشون کنی و بخوریشون ای شکموووو ...

راستی چند وقتیه که در تلاش برای غلت زدن هستی ، دیشب من مشغول درست کردن شام بودم و بابا جونت هم داشت درس می خوند، یکدفعه منو صدا زد و گفت:حدیث بیا ببین داره چکار میکنه اومدم دیدم دختره نازم داره غلت میزنه خیلی بامزه بود فوری دوربین و برداشتم و ازت فیلم گرفتم.

با برنامه های تلوزیون به خصوص فوتبال هم میونه ی خیلی خیلی خوبی داری و از میون برنامه های کودک مل مل رو از همه بیشتر دوست داری...

تماشای تلوزیون

ضمنا همه ی افراد خانواده خصوصا بابا جون و خاله فاطمه به شما لطف بسیار داشته و شما را از خوردنیها و میوه های خوشمزه بی نصیب نمیگذارند:

پرتقال خورون خیار خورون

هندونه خورون بستنی خورون



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:38 قبل از ظهر | دوشنبه 8 / 3 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

سلام به تمامی دوستان و به تنها ستاره ی رویاهایم، از اینکه مدت طولانی نتونستم وب دختر نازم رو آپ کنم متاسفم ، آخه با اومدن گل دخترم تقریبا تموم وقتم صرف رسیدگی به ستاره جونی میشه.تقریبا بعد از اتمام یک ماهگی تا شروع سه ماهگی دختر نازم هر شب دل دردهای وحشتناک و کولیک داشت که خواب رو از چشمای نازش گرفته بود و ما هم که تجربه ی اولمون بود خیلی می ترسیدیم ولی خدا رو شکر با پایان دو ماهگی دخترم دل درد هاش هم رفع شدن خیلی خوشحالم که اون شبای سخت گذشت و حالا ستاره جون شبا با آرامش می خوابه .

ستاره جان نمیدونی چه اندازه از اینکه خدای مهربون تو رو بهمون داده خوشحالم ، هر لحظه و هر روز هم که خدا رو شکر کنم بازم کمه ، صدای پر از شور تو هر روز خونمون رو پر از اشتیاق زندگی میکنه وبعضی روزها که کمتر حرف میزنی و ساکت تری نگران میشم و همش سعی می کنم انقدر باهات بازی کنم و حرف بزنم تا تو هم شروع کنی به حرف زدن اونقد بهت اغه اغه میگم تا از خنده ریسه بری خلاصه شدی تموم سرگرمی و کار و زندگی من و بابا مهدی ، عزیز دلم هر روز که می گذره بزرگتر میشی و کارهای جدید تری انجام میدی ، هرکسی که باهات صحبت میکنه مخصوصا بچهگونه باهاش ارتباط برقرار میکنی و میزنی زیر صحبت کردن و بعضی وقتها هم گیر میدی که باهام صحبت کنید ، جدیدا هم که دستهای کوچولوتو شناختی و میاریشون جلوی چشاتو با دقت تمام نگاهشون میکنی، وقتی از چیزی زیاد خوشت میاد یه هو میگی اینقه، و با اغه گفتن من از خندهریسه میری ، چند وقت پیش هم بابا جونت یه چیز جالب رو کشف کرد به حالت ایستاده گذاشته بودت روی سینش که یه هو شروع کردی به راه رفتن جالب اینجا بود که خیلی منظم و اصولیاول یه پاتو برمیداشتی و بعد اون یکی رو ازش برات فیلم گرفتم، راستی میونه ی خیلی خوبی هم با بابا جونت داری معلومه از اون دوستای فابریک برا هم میشین ها... من رو هم فراموش نکنین......لطفا.چند روز پیش رفته بودیم خونه ی بابا کریم ، مهراوه دختر عمه مهسا جون هم اونجا بود اولش با دقت بهش نگاه میکردی و بهد با لبخند باهاش حرف میزدی اونم با تعجب به تو نگاه میکرد چند تا عکس دونفره با هم انداختین ببین:

اینمچند تاعکس تکی از ستاره جونی:



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:43 بعد از ظهر | يکشنبه 27 / 1 / 1391 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

بازم سلام، خوب تا اونجایی تعریف کرده بودم که منتقل شدم به بخش و بالاخره پرستارا لطف کرده و بهم مسکن تزریق کردند ، بعد از حدودا یه ربع ، بیست دقیقه دردم کمتر شد و حوصلم سر جاش اومد و من که هنوز نتونسته بودم روی ماه دختر نازم رو خوب ببینم به منیر خانم گفتم بابا من هنوز نتونستم خوب صورت دخترم رو ببینم و اونم ستاره ینازنینم رو اورد جلوی صورتم ، دختر نازنینم خوابیده بود و صورت معصوم و ملیحش مثل ستاره می درخشید همش تو دلم از خودم سوال می کردم :یعنی این دختره منه و من مادر شدم؟؟حس عجیب و خوبی داشتم و دوست داشتم بابای ستاره جونم هم اونجا بود و با هم به دختر نازمون نگاه می کردیم ولی من نتونستم همسرم رو تا موقع مرخص شدن از بیمارستان ببینم ، البته تلفنی با هم صحبت کردیم اونم ستاره جونی رو دیده بود و کلی ذوق زده شده بود ، من با تمام وجود دوست داشتم تو اون لحظات مادرم رو در کنارم می داشتم تا ستارم رو تو آغوشش می گرفت و ازش لذت می برد اما... ، قرار شده بود برای شب خاله جونم بیاد پیشم بمونه ، ساعت حدودا 9 بود که خاله زهرام اومد پیشم ، آخی من با وجود اون احساس آرامش داشتم ، ولی واقعا اذیتش کردیم آخه من هنوز شیر کافی برای سیر شدن ستاره جان نداشتم و چون گرسنه مونده بود تمام شب رو گریه کرد ونذاشت که خاله زهرا حتی یک ثانیه هم استراحت کنه ، بنده ی خدا یا در حال تعویض جای ستاره بود و یا در حال شیر خشک دادن به ستاره ، منم که از درداصلا نمیتونستم از جام جم بخورم خلاصه، اون شب با گریه های ستاره جونم صبح شد و خدا رو شکر بالاخره دختر نازم خوابش برد، ساعت حدودای 7 صبح بود که مادر بزرگ ستاره جان اومدن و خاله هم که باید می رفت سر کار رفت،من هم دیگه حالم بهتر شده بود تصمیم گرفتم دیگه برم خونه ، با دکترم صحبت کردم و اونم گفت که تا ظهر مرخص می شم ، و خلاصه ما بعد از انجام معاینات و واکسیناسیون دخمری ساعت 1 بعد از ظهر روز 28/10/90 از بیمارستان مرخص شدیم .

اینم چند تا از عکسهای دختر نازمون ستاره جان که توی بیمارستان ازش گرفتم:



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:47 بعد از ظهر | دوشنبه 24 / 11 / 1390 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

سلام به ستاره جونی و تمام دوستان عزیز، ما بالاخره بعد از مدتی اومدیم آخه ستاره جونی از وقتی به دنیا اومده من وقت نمی کنم زیاد به وبش سر بزنم.

خلاصه عذر خوااااااهی میکنم که چشم انتظارتون گذاشتم..

خوووووب،حالا بریم سر اتفاقات این 25 روز و شیطونیای ستاره!!!

اووووووووووووووووووووووا اووووووووووووووووووووووووووووا

بله !!!!این صدای دلنشینی بود که من 9 ماه چشم انتظارش بودم...

اون لحظه بغیر از صدای ستاره صدای پرستاراام بلند شد که می گفتن:ماشالا چه دختر نازی و هی قربون صدقش میرفتن ولی من فقط منتظر این بودم که هرچه زودتر اون صورت ناز دخترم رو ببینم

بعد چند لحظه ستااره رو به صورتم چسبوندن و من با تمام انرژی باقیمونده واسش اذان گفتم

واقعا لحظه دلچسبی بود و من حاضر نیستم هیییییییچوقت اون و با چیزی عوض کنم

بعد از اینکه اذان گفتم دیگه متوجه چیززی نشدم و زمانی که چشمام و باز کردم تو ری کاوری بودم ،بعد از لحظاتی دوباره ستاره رو گذاشتن کنارم تا بهش شیر بدم ولی من اصلا نای اینکه بخوام بهش شیر بدم و نداشتم از طرفیم درد امونم و بریده بود و از طرف دیگه ام هرچی به پرستارا میگفتم که برام مسکن بزنن پرستارا میگفتن که تا بی حسی پاهام از بین نره نمی تونن که مسکن بزنن...

خلااااااااااصه

بعد مدتی اجازه دادن که منیر خانوم بیاد پیشم و منو به بخش منتقل کردن ...

پایان قسمت اول



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:17 بعد از ظهر | دوشنبه 24 / 11 / 1390 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)

بالاخره بعد از کلی انتظار ستاره خانممون چشمهای نازش رو به این دنیا باز کرد و با اومدنش دل همه ی خانواده رو شاد کرد، ستاره ی عزیزم اومدنت به جمعمون رو تبریک میگم، عزیز دلم تو تک ستاره ی آسمون من و بابایی هستی، همیشه به خاطر وجود نازنینت خداوند را شاکر خواهیم بود وامیدواریم شاهد درخشش ابدیت در آسمان آبی زندگیمان باشیم.

تاریخ تولد ستاره جان: 27/10/1390

نام بیمارستان :شهید چمران

ساعت تولد ستاره جان:15:40

قد ستاره جان هنگام تولد:52س

وزن ستاره جان هنگام تولد:750/3ک

انشاءالله به زودی زود عکسهای خانم کوچولومون رو تو وب می ذاریم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:52 قبل از ظهر | چهارشنبه 12 / 11 / 1390 توسط حدیث(مامان نی نی ناز)
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

آمار وبلاگ








Myspace Backgrounds

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ